+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 و ساعت 23:16 |

+ نوشته شده توسط بهنام در شنبه سوم فروردین 1392 و ساعت 23:39 |

+ نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 و ساعت 22:41 |

سال های اول خدمتم اگر اشتباه نکنم در دوران حکومت طالبان یک روز داشتم با ماشین سواری

تویوتا کرونا (اخرهم اسم این ماشین ها را درست یاد نگرفتم.یک دوره تو تایباد پر بود از همین نوع 

ماشین و اصرار به اسم بردن از این ماشین بخاطر این که همکاران قدیمی

خیلیخاطرهدارند)به سمت مرز در حال حرکت بودیم وصندلی عقب یک پیرزن اهل هرات افغانستان 

نشسته بود.در طول راه باراننده شروع به صحبت کرد.میگفت 25 سال پیش در شهر تایباد شوهرش 

را از دست داده وان مرحوم را در مزار مولانا شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی دفن کردند.وحالا او در هر 

سالگردش از طریق مرز زابل با مشقت فراوان (مسیری که بخاطر جنگ یکی از همسایه هایمان در 

شمال  کشته شده بود)خودش را به تایباد ومزار همسرش میرساند و بعد هم از طریق مرز دوغارون 

به کشورش برمیگشت.

بعد از سالها هنوز باور این داستان که باچشم خودم دیدم سخته.وفا داری این قدر !!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط بهنام در جمعه هجدهم اسفند 1391 و ساعت 0:25 |
چیـزایـی کـه رو مُـخـِمـونـه! (11)چیـزایـی کـه رو مُـخـِمـونـه! (11)

+ نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 و ساعت 14:33 |
چیـزایـی کـه رو مُـخـِمـونـه! (12)چیـزایـی کـه رو مُـخـِمـونـه! (12)

+ نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه دهم اسفند 1391 و ساعت 10:21 |

کدامشون را میشناسی؟

بر فراز قله هزار (4504 متر)

محمد الهیاری ورزاق عشق آباد

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه نهم اسفند 1391 و ساعت 13:39 |

شرمنده بخاطر تاخیر در بروز رسانی وبلاگ

یک هفته حکم زدند تا در سالن مسافری کار کنم.تنها حسن حکم مدت کوتاهش بود.چون گمرک مسافری جز جنگ واعصاب وناراحتی چیزی نداره.طرف حسابت افرادی از تمام اقشار جامعه هستند.از دکتر مهندس ومسافرای کشورهای اروپایی تا مردم عادی شهر وحتی گاهی هم متکدیان محترم که تو محوطه دیده میشوند.و باید کل قانون امور گمرکی را به آنها توضیح بدید.از ممنوعیت واردات انواع کالا ویا صدور کالاهای ممنوع.باید تحمل آه وناله و ...داشته باشید.هر چه بود تمام شد.

روز شنبه برای تحویل وتحول با همکارهای جدید رفتم که متوجه صحبت یک مسافر با ارزیاب سالن شدم که میگفت عموی علی سینا نوروزی است.اسم برای من خیلی اشنا امد.علی سینا کودکی بود که توسط آدم رباها ربوده شد وبعد40روز جنازه اش را پیدا کردند.عموی مرحوم ساکن آلمان بود وتاجر خودرو که برای تعزیه امده بود.با توجه به مطالبی که قبلا تو اینترنت خوانده بودم انگار سالها بود ایشان را میشناسم.برای مشکلش راهنمایی کردم وایشان هم از اتفاقات مربوط به برادر زاده اش گفت.که توسط کارگرهای پدرش دزدیده شده بود وپس از دریافت 65000دلار(250میلیون تومان)طفل معصوم را به قتل رساندند.

عجیب دنیایی شده انسانیت به کجا میره خدا میدونه.

به قول دوستان در دنیای مجازی :شیطان گفته آدم نشانم دهید سجده میکنم

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه نهم اسفند 1391 و ساعت 10:53 |

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه نهم اسفند 1391 و ساعت 10:35 |

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه نهم اسفند 1391 و ساعت 10:34 |

Coolest Photos You Wont Believe Are Not Photoshopped

خونه مشکل داره یا چشمان ما؟

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه نهم اسفند 1391 و ساعت 10:33 |

  کلی مطلب تو ذهنم وکلی حرف برای گفتن دارم .اما درست مثل موقع امتحان وقت نوشتن مطالب هیچی یادم نمیاد.

فعلا همه چی ارومه.تازه داشتیم ارزیاب میشدم نمیدونم از شانس من بود یا جواد بخشنامه شد تا

اطلاع ثانوی تغییر پست ممنوع!

پشت سرش هم بخشنامه کردند هرکی دوست داره برای پست باید برود بازارچه پرویز خان

کلی تحقیق و حساب کتاب ۲۴۰۰کیلومتر راه کجا بریم؟آخر دلمان نیامد از این گمرک دل بکنیم

گمرک به این خوبی با همکارهای دوست داشتنی.حیف نکرده فوتسال و  والیبال ول کنم

برم.مگه تو کل گمرک ایران چندتا بچه باحال اهل کل کل مثل گمرک دوغارون هست!!!!!!!!!که

لحظه شماری کنی برای مسابقه فوتسال و والیبال بگی وبخندی(هرچند گاهی ناراحتی هم پیش میاد)اما بازهم ارزش داره

از اتفاقهای عجیب داماد شدن علی توانا و مرتضی الطافی .چرا عجیب؟؟؟؟؟؟؟؟خوب اینها تقریبا ترشیده بودند دیگه داشتیم نامید میشدیم ازاینها 

+ نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه نهم بهمن 1391 و ساعت 9:18 |

متاسفانه پدر گرامی دوست وهمکارخوبم سید حمزه حسینی راد

(سامغانی)دارفانی را وداع کرد.

روحش شاد یادش گرامیباد

+ نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه هفتم دی 1391 و ساعت 8:55 |

+ نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه سوم دی 1391 و ساعت 21:10 |

سلامی دوباره به دوستان گلم.

این دفعه سوم که این صفحه را باز میکنم تا مطلب بزارم اما نمیدونم چرا هر چی مطلب مینویسم

به نظرم جذاب نمیاد.....

بگذریم اوضاع در گمرک فعلا بد نیس خوب هم نیس...به علت ممنوعیت 52قلم کالا کار به نسبت 

سبک شد.مخصوصا که بیشترین حجم صادرات مصنوعات فلزی که فعلا خروجش ممنوع 

شده..البته میگن گفتن مشکل حل شده.م هم چون در قسمت فنی نیستم اطلاع دقیقی 

ندارم..خدا کنه حل شه چون کلی کارگر ونماینده درامدشون از همین راه...

فوتبال کم بود والیبال هم اضافه شده وبا این که باخودم عهد کرده بود فوتبال نرم برای چندمین 

بار عهد شکستم رفتم فوتبال ...بازیها حسابی داغ میشه مخصوصا که بازی را میبرم فرداش تو 

اداره از کل کل با جواد لذت میبرم و مخصوصا که تقریبا هر کدام یک تیم جدا داریم وای به روزی هست که مرتضی الطافی ومهدی جعفر زاده هم تو تیم من باشند وببریم اونوقت خدا به جواد رحم کنه....چه حالی میده کل کل

والیبال هم با این که بلد نیستم زیاد اما همان حساسیت وداغی فوتبال را داره برام.اول که رفتم 

با خودم گفتم  والیبال دیگه مشکلی ندارم چون یک عضو تازه واردم ولی با توجه به سابقه 

درخشانم در تمام عرصه های ورزشی اینجا هم حاشیه ها وجذابیت خودم را دارم میگین نه از 

جواد قرایی و جرج فرزانه وحاج سیروس موذنی ودیگر دوستان بپرسین....

.ودر ادامه یک مطلب رمز دار برای دوستان عضو تعاونی مسکن سامان گذاشتم ..

رمز هم 4 شماره آخر موبایلم




ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در جمعه نوزدهم آبان 1391 و ساعت 12:19 |

عکس, تصویر, اس ام اس عید فطر جدید

+ نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1391 و ساعت 13:26 |

مادر...

رفتی وخسته ورنجور شدم

باز هم از دل خود دور شدم

نیستی و دل من بارانی است

قصه ام بی سر و بی سامانی است

رفتی ومن پسر درد شدم

هر کجا دربدر درد شدم

بازهم مجمع بی حوصله ها

دل من هست وهوای گله ها

روز وشب ها به بَرَم بود وگذشت

سایه ی روی سرم بود وگذشت

مادرم بود غم وشادی من

همه ی عزّت وآزادی من

رفت وآوار شد آیینه ی من

ریخت غم روی سر و سینه ی من...

+ نوشته شده توسط بهنام در جمعه سیزدهم مرداد 1391 و ساعت 23:14 |

شرمنده ام

قرآن من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند میشود همه از

هم میپرسند"چه کسی مرده است؟"

چه غفلت بزرگی که میپنداریم خدا تو ا برای مردگان ما نازل کرده است

قرآن من شرمنده تو ام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو

آنانکه وقتی ترا میخوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است

خدایا من زتو و قرآنت شرمنده ام ...!
+ نوشته شده توسط بهنام در جمعه سیزدهم مرداد 1391 و ساعت 23:12 |

روزهای ماه رمضان فعلا که زود میگذره .صبح تو اداره سرگرمم بعد از ظهر خواب .خدارا شکر اونقدر که میترسم روزه سخت بشه تا حالا نبوده.

چند روز جواد قاسمی مرخصیه واداره از یک آرامش نسبی بهره میبره.خدا رحم کرد نیست وگرنه با توجه به باخت پریروز پرسپولیس شهر رو به هم میریخت وکل کل راه مینداخت اونوقت دیشب که اس اس باخت امروز میومدن جبران میکردند واعصاب برامون نمیذاشتن.تا بازی بعد هم خدا بزرگه....

دیشب دوستان هم یادم کردند وزنگ زدند اونهایی که اصلا انتظار نداشتم .اول از همه علی نژاد!!!!!باورم نمیشد ولی بعد که دیدم خانه پدر زنشه فهمیدم بنده خدا از تنهایی زنگ میزنه .نمیدونه چه چیزی داره هر وقت میره هشتپر یاد من میکنه.بعد هم آقای راستی من وخجالت داد زنگ زد .نصف شبم داداش بزرگم زنگ زد.

با علی نژاد یاد قدیم افتادیم مسابقات فوتبال ماه رمضان.هر سال تیم میدادیم .اونوقت ۵نفری میرفتیم تو دروازه تو ضدحمله گل میزدیم اعصاب تیم حریف به هم میرختیم .محسن فخرایی مربی بود .من دروازه بان.محمد کرد .علیرضا آشوری. ناصر ریسی .سیدحمزه سامغانی(حسینی راد جدید)رمضانی پور

و... بازی میکردیم.سال اول تا جزو ۴تیم اومدیم........

اقای راستی هم مثل چندسال گذشته که برنامه سفر ریختیم نرفتیم.برنامه ریزی کردیم آخر شهریور اگه خدا بخواد رو سر علی نژاد خراب شیم وخوشحالش کنیم.ببینم قسمت چی میشه....

 

همه خاطره شد ....

+ نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه پنجم مرداد 1391 و ساعت 9:38 |

من بهنام متولد اسفند ۱۳۵۴پسر دوم خانواده.در بندر ترکمن بدنیا اومدم پدرومادرم اهل خراسان بودند.از کودکی عاشق فوتبال بودم.وهیچ وقت جنبه باخت نداشتم  .اگه باخت میدادم غیر قابل کنترل بودم .دوحسن داشتم

 ۱.هیچ وقت عرضه دعوا نداشتم وهمیشه فقط داد وبیداد بودوتوی بازی هم بندرت کسی را میزدم طوری که همیشه برا اعتراض هام شاید  کارت زرد میگرفتم.

۲.همه دعواها سروصداها تو بازی بود  بعد بازی همه چیز راسعی میکردم فراموش میکردم.

الان که مثلا بزرگ شدم هم گاهی داغ میکنم البته به نسبت کم شده.

 فقط مشکلی که هست صدای بلندی که دارمه چون همه فکر میکنن دعوادارم وناراحتم این موضوع توکارهای روزمره هم همیشه برام مشکل ساز شده.عیبی که هیچ وقت نتوانستم درست کنم وباعث رنجش دوستانم وخجالت خودم شده.وسوتفاهم برای کسانی که نمیشناسنم.چیزی که این همیشه  خیلی عصبی میکنه این که احساس کنم طرف داره مسخره میکنه ویا دروغ میگه اونوقت که نمیتونم خودمو کنترل کنم

نقطه ضعفی که دوستانم فهمیدند ودر طول بازی گاهی شیطنت میکنندویا بقولی کل کل.

تو فوتبال همیشه اول بازی برای جلوگیری از جنجال  بازیکنهایی که  بقیه قبولشون ندارند میارم تو تیم خودم  وهیچ وقت سر بازیکنی که احساس کنم بازی بلد نیست داد نمیزنم وبرای تعویض همیشه خودم داوطلبم.با اینکه ادعا میشه اما بازهم سعی میکنم وسط بازی هم چیزهای دیگه مهمتر از برد باشه .توجه ای به جنجالهای بعد باخت نکنم

اما این روزها فوتبال صفا نداره واحساس میکنم پیر شدم تحمل بعضی از حرفها حرکات را ندارم.دیگه وقتش که کفشها رو آویزان کنم

ادامه رمز دار


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 23:33 |

روزه ای که گرفته ای، چه فرمانبرداری از دستور خدا باشد، چه معیاری برای محک زدن

خودت، چه همراهی با خانواده ات، هرچه هست، با ارزش است.... خودت خوب میدانی این

روزها که ما عقلمان حتی به چشممان هم نیست، که اینجور کارها تحجر و بی کلاسی و

اممممل بازی است، تو که روزه ای، قهرمانی، چون انتخاب با توست، میتوانی روزه نباشی ،

ولی هستی....

مبارکت باد، قهرمان!

+ نوشته شده توسط بهنام در شنبه سی و یکم تیر 1391 و ساعت 2:9 |


وقتی یه دست گل کوچیک تو خیابون نزدن!


تا حالا با توپ دولایه که لایش گشاد باشه بازی کردن ببینن از راگبی سخت تره ؟


تا حالا از این توپ دولایه سفتا خورده تو رونشون حس کنن قطع شده پاشون ؟


تا حالا توپشون رو شوتیدن زیر ماشین گیر کنه بگه فیسسسس بعد همه بچه ها فحششون بدن ؟


تا حالا توپشون افتاده تو جوب آب ببره دو پا برن تو جوب بیارنش ؟


تا حالا توپشون افتاده خونه همسایه تک بیارن کی بره زنگ بزنه ؟


تا حالا توپ دو لایه پیدا کردن از خوشحالی تا خونه روپایی بزنن ؟


تا حالا شده تو راه بقالی واسه خرید توپ پلاستیکی قرمز و سفید پول رو گم کنن اونوقت همونجا بشینن گریه کنن ؟


میدونن تو گل کوچیک گل زیر طاق حکم تشرف به درگاه حق تعالی رو داشت ؟


میدونن لیگ محله از بوندس لیگا مهمتره ؟


میدونن یعنی چی ساعتها پشت تیردروازه بزرگترا وایسادن تا بازیشون بدن یعنی چی ؟


میدونی دعوت بچه های محله بغلی واسه یه سه گله کم از یک لشگر کشی ناموسی نداشت ؟


دریبل تو گل می دونن چیه ؟ سانتر از جناحین تو یه کوچه ۶ متری دیدن ؟


اصلاً میدونن آقای اسماعیل آبادی چطوری توپ جر میداد ؟


با دخترای کوچه فوتبال بازی کردن که همه جای تنشون جای چنگ باشه آخر بازی ؟


شوت یه ضرب میدونن چیه ؟ دور نزدیک می فهمن کنایه از کدام ضربه بوده ؟


یه تیکه تو گل می دونن کی جایگزین پنالتی میشه ؟


یه پا ثابت موقع پنالتی میدونن اشارت به کدام پا داره ؟


تا حالا ژست دو پا ثابت موقع پنالتی گرفتن ؟


تا حالا موقع حمله به سمت دروازه با صدای بلند آهنگ فوتبالیستها خوندن ؟


میدونن داشتن تور دروازه برای گل کوچیک یه آپشن حساب میشد و مخصوص مایه دارا بود ؟


اوووه بخوام بنویسم یه کتاب میشه اندر احوالات گل کوچیک … آخه چی میفهمن اینا ؟!

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 و ساعت 23:12 |


شب ها زود بخواب. صبح ها زودتر بیدار شو.

نرمش کن. بدو. کم غذا بخور.

زیر بارون راه برو.گلوله برفی درست کن.

هرچندوقت یکبار نقاشی بکش.

در حمام آواز بخوان و کمی آب بازی کن.

سفید بپوش. آب نبات چوبی لیس بزن.

بستنی قیفی بخور . به کوچکتر ها سلام کن.

شعر بخوان . نامه ی کوتاه بنویس.

زیر جمله های خوبی که تو کتاب ها هست خط بکش.

به دوستهای قدیمیت تلفن بزن.

شمال برو . شنا کن.

هفت تا سنگ تو آب بنداز و هفت تا آرزو بکن.

خواب ببین . شعر بخوان . بدو . چای بخور و برای دیگران چای دم کن.

جوراب های رنگی بپوش.

مادرت رو بغل کن . مادرت رو ببوس . مادرت رو بو کن.

به پدرت احترام بزار و حرفاش رو گوش کن.



ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در شنبه بیست و چهارم تیر 1391 و ساعت 11:56 |
سلام به شما دوست عزیز

نظر چون خصوصی بود مجبور شدم اینجوری پیام براتون بزارم برای ایمیل جواب تلاش کردم فکر

کنم نشد در هرصورت بنده هر کمکی از دستم بربیاد در خدمتم


هر سوالی دارید نظر عمومی بزارید تا زیر نظرتون جواب بزارم.

+ نوشته شده توسط بهنام در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391 و ساعت 1:10 |

+ نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه ششم تیر 1391 و ساعت 22:45 |


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در سه شنبه ششم تیر 1391 و ساعت 12:55 |

مرد بودن ساده نیست. اینکه بخواهید مرد غالب باشید سخت‌تر هم می‌شود.

آنها باحالند. اعتمادبه‌نفسی عالی دارند. طوری وارد اتاق می‌شوند که همه نگاه‌ها را به سمت خود می‌کشانند. وقتی حرف می‌زنند، بقیه فقط گوش می‌کنند. مردهای دیگر دوست دارند با آنها نشست و برخاست کنند. خانمها دوست دارند آنها را مال خود کنند. آنها مردهای غالب هستند.

مردان غالب چند خصوصیت خاص دارند. آنها رهبرانی مادرزادی هستند. رهبری می‌کنند، تامین می‌کنند و محافظت می‌کنند (از همسرشان، دوستانشان، هم‌تیمی‌هایشان و امثال آن).

دنیای همیشه در تغییر، فرصت‌های زیادی را در اختیار مرد غالب قرار می‌دهد. وقتی مردان دیگر تغییر را به چشم بحران می‌‌بینند، مرد غالب در عنصر طبیعی خود به سر می‌برد. او مداوم علت و معلول‌ها را می‌بیند و هر فرصت را به مزیتی برای خود تبدیل می‌کند. او عاشق برنده شدن است و خیلی خوب هم از پس آن برمی‌آید.

او نگران تصویر خود نیست—فقط می‌خواهد در بازی برنده شود، این بازی هر چه که باشد، و بقیه باید از او پیروی کنند. دیگران از سبک او، حرف زدنش و ظاهرش تقلید می‌کنند. مرد غالب هیچوقت از کسی تقلید نمی‌کند.

مرد غالب هیچ واهمه‌ای از جنگ ندارد. او بهترین رهبر روی زمین است.

 

اما کارهایی هم هست که مرد غالب هیچوقت انجام نمی‌دهد. در زیر به 10 خصوصیتی که نشان می‌دهد مرد غالب نیستید اشاره می‌کنیم:

 

1. اجازه می‌دهید نامزدتان پول شام را حساب کند.

مرد غالب همیشه تامین کننده دیگران است. اگر خانمی که همراه اوست بخواهد چنین کاری کند، او به آرامی صورتحساب را می‌گیرد و می‌گوید، "این مربوط به من است." و این اتمام بحث است.

 

2. هیچوقت عذرخواهی نمی‌کنید، حتی وقتی اشتباه کرده‌اید.

مرد غالب خیلی راحت اشتباه خود را می‌پذیرد و می‌گوید، "من اشتباه کردم. معذرت می‌خواهم." و درصورت امکان اشتباه خود را جبران می‌کند.

 

3. به دنبال تایید دیگران هستید.

مرد غالب هیچوقت منتظر تایید کسی نیست. اصل خودِ اوست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه هفدهم خرداد 1391 و ساعت 22:46 |

چند روزی اومدم شمال حسابی خوش میگذره قیمت تمام لوازم یدکی های پراید امده

دستم شدم یک پا کار شناس خودرو.تمام صافکارهای شهر رو آشنا شدم.خدا رحم کرد

تصادف کردم .چیزه خاصی نبود فقط گلگیر ماشین برد باخودش.خوشبختانه تنها بودم

وخودمم که به کوری چشم دشمنان هنوز زنده ام

دیشب اومدم تو دنیای مجازی دیدم چراغ جواد قاسمی روشنه  .بعد حال واحوال اولین

حرفی که زد این بود که دیشب دو گل زدم.تازه بازی رو هم برده.فقط از شانس بدش

مرتضی الطافی هم تو تیم جواد بوده منم که مرخصی.من از دیشب مخم هنگ کرده

این چطوری برده.احتمالا مهدی جعفر زاده وعلی تاجی و علی توانا وموسی خرمی و....تو

تیمش بودند.رامین حسینی وعلی مالک که این همه باهاش کل کل داشتن چی کشیدن.

احتمالا فرداش اداره نیومدن.

دعا کنین سالم برگردم .ونمیرم ببینم جواد گل میزنه و بازی رو میبره.

+ نوشته شده توسط بهنام در چهارشنبه دهم خرداد 1391 و ساعت 10:1 |

بخاطر آفتاب به زور چشمهامو باز نگه داشتم هی به خرمی گفتم زود باش مگه گوش کرد

http://up.vatandownload.com/images/ozkvz09bmg4jx17d5x12.jpg

محوطه پشت سرم ورودی کامیونهای ترانزیتی است

+ نوشته شده توسط بهنام در شنبه سی ام اردیبهشت 1391 و ساعت 8:43 |

پول در چند سانتی متری اما...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط بهنام در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 23:43 |